تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

لیلی و مجنون اینترنتی

 

گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ای انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست بجز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ ترا؟
برده یا دات کام و دات ارگ ترا؟

بهرت ایمیل زدم پیش ترک
جای سآبجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی ، نت و مت را ول کن
همه را جای Ok کنسل کن

OFF
کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده ام
دلخور از گردی @ ( ات ) شده ام

کرد ریپلای به لیلی ، مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سر آید قهرت...

 

!! نوشته شده توسط شقایق | 9:29 | دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

بخشندگی

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم تو را ا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»                                                                                        

و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».

!! نوشته شده توسط شقایق | 8:33 | یکشنبه ششم مرداد 1387 •

روز پدر مبارک

وقتي 4 ساله بودم: بابا هر كاري مي تونه انجام بده.

وقتي 5 ساله بودم: بابام خيلي چيزها مي دونه.

وقتي 6 ساله بودم: بابام از باباي تو باهوش تره.

وقتي 8 ساله بودم: بابام هر چيزي رو دقيقا نمي دونه.

وقتي 10 ساله بودم: در گذشته زماني كه بابام بزرگ مي شد همه چيز مطمئنا متفاوت بود.

وقتي 12 ساله بودم: خوب طبيعيه پدر در آن مورد چيزي نمي دونه، اون براي به خاطر آوردن كودكيش

خيلي پير است.

وقتي 14 ساله بودم: به پدر توجه نكن، او خيلي قديمي فكر مي كنه.

وقتي 20 ساله بودم: آه خداي من! او خيلي قديمي فكر مي كنه!

وقتي 25 ساله بودم: پدر كمي درباره آن اطلاع دارد. بايد اينطور باشد، چون او تجربه ي زيادي دارد.

وقتي 35 ساله بودم: بدون مشورت با پدر كوچك ترين كاري نمي كنم.

وقتي 40 ساله بودم: متعجبم كه پدر چگونه اين جريان را حل كرد. او خيلي عاقل و دانا بود و دنيايي

 تجربه داشت.

وقتي 50 ساله بودم: اگر پدر اينجا بود همه چيز را در اختيار او قرار مي دادم و دراين باره با

او مشورت مي كردم. خيلي بد شد كه نفهميدم او چقدر فهميده بود. مي توانستم خيلي چيزها از او ياد گيرم.

!! نوشته شده توسط شقایق | 8:57 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

تولد یک سالگی وبلاگم مبارک

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

                                  كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو 

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم 

                                   بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم 

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم 

                               از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم 

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون 

                                   چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون 

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم 

                                    هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم 

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم 

                                    اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش 

                                      بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش 

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک 

                                       بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک 

عاشق تو يه قلب بي قرار و کوچک 

                                          فقط مي خوان بهت بگن :.

                                                                      تولدت مبارک

لطفا در پست قبلی نظر بدید.

!! نوشته شده توسط شقایق | 9:0 | چهارشنبه پنجم تیر 1387

روز مادر مبارک

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او

بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت:

«مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد داداش با یه

ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا

تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را

پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل

آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از

چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و

 درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان

کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

!! نوشته شده توسط شقایق | 9:43 | یکشنبه دوم تیر 1387 •